احمد بن محمد ميبدى

72

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

از تو بستانند و دارائى تو براى ديت به دست بگيرند ، اگر مرد كارى درآى و گرنه از خويشتن دوستى و تردامنى كارى نرود ! از پى مردانگى ، پاينده ذات آمد چنار * وز پى تردامنى ، اندك حيات آمد سمن جان‌فشان و راه‌كوب و دادزى و مرد باش * تا شوى باقى ، چو دامن برفشانى زين دمن آرى ، عجب كارى است كار دوستى و شگفت شرعى است شرع دوستى ، هر كشته‌اى را در جهان ، قصاص يا ديت بر قاتل واجب ولى در شرع دوستى ، هم قصاص است و هم ديت ! پير طريقت گفت : من چه دانستم كه بر كشتهء دوستى قصاص است ، چون نيك نگريستم تو را اين معامله با خواص است ! من چه دانستم كه دوستى قيامت محض است و از كشتهء دوستى ديت خواستن فرض است ، شگفتا اين چه كار است آنچه كار ! قومى را بسوخت ، قومى را بكشت ، نه يك سوخته پشيمان شد ! و نه يك كشته برگشت ! و به زبان حال همىگويند : در عشق تو داد من ، ستمهاى تو باد * جانى دارم فداى غمهاى تو باد ! 180 - كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ . . . : آيه . وصيّت خداوندان مال ، ديگر است و وصيّت خداوندان حال ، چيز ديگر ! وصيّت توانگران از مال و وصيّت درويشان از حال ، توانگران به آخر عمر از ثلث مال بيرون آيند و درويشان از صفاى احوال و صدق اعمال بيرون آيند ، چندانكه گناهكار از كردار بد خويش بترسد ، عارف با صدق اعمال و صفاى احوال ، ده چندان بترسد و بر خود بلرزد ! امّا ميان اين دو ترس تفاوت بسيار است ، چه گناهكار هم از عقوبت و هم از بدى عاقبت ترسد ، ولى عارف از ترس اجلال و اطّلاع حق است ! كه ترس عارف را هيبت و ترس عاصى را خوف نامند ، خوف از خبر آيد ولى هيبت از عيان زايد ، ترس عارف نه پيش دعا حجاب گذارد نه پيش اميد ديوار ، ترسى است گذارنده و كشنده تا نداى : ( نترسيد و دلتنگ نباشيد ) نشنود نيارمد ! بو سعيد ابو الخير ، همين حال را هنگام مرگ داشت ! چونان كه مريدان گفتندش : اى شيخ ، قبلهء سوختگان بودى و مقتداى مشتاقان و آفتاب جهان ، اكنون كه روى به حضرت عزّت نهادى اين سوختگان را وصيّتى كن و سخنى گوى كه يادگار باشد ، شيخ فرمود : پرآب دو ديده و پرآتش جگرم * پرباد دو دستم و پر از خاك سرم ! با اين حال كه به حضرت عزّت مىروم ! چه سخنى گويم ؟ بشر حافى ، هنگام مرگ ، گريستن آغاز كرد ، او را گفتند مگر زندگى را دوست دارى ؟ و از مرگ مىهراسى ؟ گفت : نه ، ولى بر خداى رسيدن كارى بس بزرگ است و سهمگين ، اين حال گروهى است كه بوقت رفتن ، هيبت و دهشت از تجلّى ذات حق بر ايشان چيره شود و تا نداى ( لا تخافوا ) نشنوند نيارمند ! كسى نزد عارفى آمد و گفت : در خواب به من نمودند كه تو را يك سال زندگانى مانده ، عارف يكى بر سر زد و گفت : آه كه يك سال ديگر در انتظار بمانديم ، آنگاه برخاست و در وجد وجدان خويش جنبشى كرد و اضطرابى نمود و از خود بى خود شد و گفت : كى باشد كه آفتاب سعادت برآيد و ماه دولت به درآيد . كى باشد كين قفس بپردازم * در باغ الهى آشيان سازم ! عارفى ديگر را كه همواره در زندگى اندوهناك و فروگرفته و هرگز نخنديد ، مرگ فرا رسيد ، گروهى نزد وى آمدند او را خندان ديدند ! پرسيدند : اين چه حال است كه ما تو را هرگز خندان نديديم ؟ اكنون كه وقت مردن است خندانى ؟